°O°(♥‿♥)شمـــــــیم عشــــق(♥‿♥)°ºO
اینده کتابیست که امروز می نویسیش پس چیزی بنویس که فردا از خواندن ان لذت ببری
من بغض كردم , آسمان باريد , خاك كوچه ها تر شد زني را مي شناسم من زني را مي شناسم من سرود عشق مي خواند زني را مي شناسم من زني هم زير لب گويد امشب از آسمان دیده تو...روی شعرم ستاره می بارد....در سکوت سپید کاغذها پنجه هایم جرقه می کارد....شعر دیوانه تب آلودم...شرمگین از شیار خواهشها پیکرش را دوباره می سوزد....عطش جاودان آتشها....آری آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه نا پیداست...من به پایان دگر نیندیشم....که همین دوست داشتن زیباست از سیاهی چرا حذر کن امشب پر از قطره های الماس است آنچه از شب به جا میماند عطر سکر آور گل یاس است آه بگذار گم شوم در تو .....کس نیابد زمن نشانه من....روح سوزان آه مرطوب من بوزد بر تن ترانه من.... آه بگذار زین دریچه باز ....خفته در پرنیان رویاها با پر روشنی سفر گیرم بگذرم از حصار دنیاها... دانی از زندگی چه میخواهم؟...من تو باشم،تو،پای تا سر تو.....زندگی گر هزار باره بود...بار دیگر تو بار دیگر تو آنچه در من نهفته دریاییست...کی توان نهفتنم باشد... باتو زین سهمگین طوفانی...کاش یارای گفتنم باشد...بس که لبریزم از تو میخواهم بدوم درمیان صحراها...سربکوبم به سنگ کوهستان...تن بکوبم به موج دریاها بس که لبریزم از تو میخواهم...چون غباری زخود فرو ریزم....زیر پای تو سر نهم آرام...به سبکم سایه ی تو آویزم آری آغاز دوست داشتن است...گرچه پایان راه ناپیداست...من به پایان دگر نیندیشم...که همین دوست داشتن زیباست لحظه هایی از این دنیا به خستگی روحم پی می برم چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند مردها خدای فراموشی اند زن ها لای چرخ دنده های زمان گیر می کنند باید خودم را ببرم خونه ! باید ببرم صورتش را بشویم… از عشق تو پروانه شدن خنده ندارد هنوز از تو نوشتن برایم آسان نیست پر می زنم در آسمان چشم های روشن تو زندانی ام در راه راه آبی پیراهن تو ما که برای هم فيلم بازی نمی کرديم ! ما که فقط و فقط خودمان بوديم . پس چرا اينگونه شد ؟! مثل انتهای تمام فيلم ها وقتی که صفحه ..... کاملا سياه می شود !!! 
پرهای ِ رفتن نم کشید و عقده ی پرواز بدتر شد
مد شد لباس پركلاغي , بندها در شهر پر بودند 
بالاتر از رنك سياهي . . . رو سياهي ها ميسر شد
سقراط ها در کوچه های فلسفه بی گفتگو ماندند
بازار آگوراست , جام دیگری , آیا مقرر شد ؟
بر هر سپید ِ دفتری ميدانی از جنگ ِ جهالت هاست 
نون والقلم ..... گل واژه های ذهن شاعر شکل ِ خنجر شد
قابیلیان ِ مصلحت با منطق هابیل در جنگند 
تا پرده ها از قصه بالا رفت خون خواه برادر شد
طوفان شد و قران بروي نيزه ها دائم ورق مي خورد 
ما عاصی ِ این عمرو عاصی که در این بیغوله داور شد
چندان حكومت ها نظامي نيست اما انفعالي هست 
معراج , وقتی آخر ِ این پله های گنگ ِ منبر شد
شاید خدا از کعبه هجرت کرد وقتی با دل سنگی
دور حرم گشتیم و روی قبله مان یک سمت دیگر شد
ما در طواف نفس خود هستیم و راه خانه پیدا نیست
سعی صفا و مروه مان, سگ دوزدن های مکرر شد 
برزخ همین دنیاست اینجایی که هضم و باورش سخت است
وقتی زبان کفرو ایمان , هم زمان , الله اکبر شد 


از جمکران و چاه لبریز سخن ها هم دلم پر بود
ما پس كشيديم و زمین بی نامت ای باران چه ابتر شد
کی می شود تا در کویر خشکمان نرگس به بار آید
تا اسم او آمد تمام صفحه از نامش , معطر شد 

![]()


که شوق بال و پر دارد
ولي از بس که پر شور است
دو صد بيم از سفر دارد
که در يک گوشه ي خانه
ميان شستن و پختن
درون آشپزخانه
نگاهش ساده و تنهاست
صدايش خسته و محزون
اميدش در ته فرداست
که مي گويد پشيمان است
چرا دل را به او بسته
کجا او لايق آنست
گريزانم از اين خانه
ولي از خود چنين پرسد
چه کس موهاي طفلم را
پس از من مي زند شانه؟![]()
ادامه مطلب


وقتی که در پی گذر این فصلهای جاری که دیگر جز صدای بادش نیست وتصویری غریب ومبهم از روزهایی که حجیم ترین منظومه ی سکوتت را می شکند
وتو دوست داری برای اینهمه بیقراری لحظه ای پلکهایت را اگر شده به هم بگذاری وبرای ثانیه ای آرامشی را که مثل یک پروانه در خیالت می نشیندوبر شانه های خسته تو فرود می آید رابا این رویا غرق کنی
وتو در خلوت با روحت همه چیز را گم می بینی وچکیدن آرامش است برروحت همچون شبنم بر سبزه وبگذار با این حس تنها بمانی وخودرا در بیکران این حس ناب آزاد ورها ببینی
. هنگامی که تلنگری به روانت خورد وآرام گرفتی به معجزه تابیدن نور، ایمان بیاور و پلکهایت را چون شکوفه ی تازه که در روح باز میشود را آرام بازکن. 




مردها از قطارهای در حال حرکت
دست تکان می دهند
زن ها در ایستگاه
از روی زمین
بوسه جمع می کنند
مردها به دور زدن
می بالند
اما زن ها
در بکارت پرتگاه می مانند
با یک پلیور خاکستری
از فکر




ببرم دراز بکشد
دلداریش بدهم ، که فکر نکند
بگویم نگران نباش ، میگذرد
باید خودم را ببرم بخوابد…
“من” خسته است 


خود سوزی با شمع، که پرونده ندارد
گیریم که بازنده منم این که مهم نیست
بازی دوسر باخت، سرافکنده ندارد
افسوس خیالم به تن عاطفه ات بافت
از عشق، لباسی که برازنده ندارد
عشقت شده حال من از این عشق،... ندیدی؟
این حال، گذشتی است که آینده ندارد
ما را به خدایان دروغین چه فروشی؟!
اینگونه خدایی...به خدا... بنده ندارد


و هرچه گریه کنم بغض رو به پایان نیست 
هنوز در سفرم بر مدار احساسات 
چه حیف حال و هوایم شبیه گرگان نیست 
هزار سوره شکسته در عمق این ابیات 
بفهم... شعر که آیات پاک قران نیست
به گرد کعبه یکی درحریم می رقصید 
کسی که برق نگاهش شبیه شیطان نیست 
قضاوت همه با دیدگاهشان جور است 
وهیچکس ز گناه خودش پشیمان نیست 
کمی سبک تر از این مرزها عبور کنید
میان سینه تان یک نفر مسلمان نیست ؟!
چگونه باید از این جاده های درد گذشت 
که گوش ها همه بسته کسی به فرمان نیست 
هنوز گرد سفررا نشسته ام از تن 
که گفته خانه ی ادم شبیه زندان نیست !؟
به جامه دان سفر عهد نامه ها داریم 
اگر چه هیچکسی بر قرار و پیمان نیست
به خط خوش بنویسید سردراین شهر 
خوشا به گرگ ...که اصلا شبیه انسان نیست 



در زندگی شکل محالی از خطا بودم چه شد که - 
لغزید انگشت ظریفم بین مو و گردن تو 
رد شد نسیم شرجی خرداد گرم آرزوهام 
از انزوای سوز ِ سنگین ِ سکوت ِ بهمن تو 
شاعر نبودی و تمام شعرها زیر سر توست 
شاعر شدن هایم تماشایی شده در دامن تو 
باید برویانم میان صخره های حس بکرم 
مجموعه ی گل واژه هایی تازه از آویشن تو
در من بپیچ و راه های رفته را برگرد در من 
تا زندگی می بخشد اینجا هر نفس بوئیدن تو
امشب مسافر می شوی و آسمان می بارد آرام 
از قلهک چشمان من تا آخر راه آهن تو

| Power By:
LoxBlog.Com |